اینکه دل را تو بدست هرکه دادی بشکست...
اینکه از نبودنش، عقل سرت رفت ز دست...
مشکل از وی نبود، بلکه از آن بخت تو بود...
اینکه خوردند و شکستند نمک دانت را...
و بغیر آن نمک دان، دوآن دستت را...
مشکل از وي نَبُوَد، بلکه از آن بخت تو بود...
اینکه بینی به دلت هیچ کسی همدل نیست...
هر که هم بود به یک آن همه ات برده به نیست...
مشکل از وی نبود، بلکه از آن بخت تو بود...
اینکه در هر نفسی، نفس ز نَفْسَت گیرد...
اینکه با سنگی دل، روی ز تو بر گیرد...
مشکل از وی نبود، بلکه از آن بخت تو بود...
اینکه گوید پس هر سلام، خدایت حافظ...!!
اینکه بود تو به نزد هیچکس، ناجایز ...!!
اینکه در بین همه، حق تو از دَم ضایع...
اینکه بوده این همه جور، به نَفسَتْ شایع...
.
مشکل از وی نَبُوَد، حتم کز آن بخت تو بود...
برچسب:
نویسنده: النا توکلی