دوباره در نبود تو، دست بر سیگار بردم...
دوباره در خیال خود حسرت وصال خوردم...
فکر آن دیده ی زیبا، زسرم هوش بیفکند...
اشکم از سوز نبودت قلبم از ریشه بیفکند..
من ندانم به چه برهان نظر فصال داری...
من ندانم که چگونه قدمت به دل گذاری...
من برآنم که به هر راه، دست تو بدست گیرم...
تو بخواهی که به هرجا بروی و من نبینی...
این همه جفا که از تو برسد به من غمی نیست...
دست من به تو رسیدن، باز هم خدا نخواهد...
برچسب:
نویسنده: النا توکلی