خرید بک لینک
به شبی بی هیچ علت دل بهانه میگرفت...
.
بر در و دیوار میزد هر زمان...
.
یاد از آن لیلای بی حس و دل و جان میگرفت...
.
یاد از آن بانو، که هر دو دیده اش همچون غزل...
.
یاد از آن سنگین دل سبزین نظر...
.
آنکه با هر حرب، جانم دست یغما داد رفت...
.
آنکه با این درد قلبم آشنایی داد سخت...
.
آنکه این عالم همه داغش به جانم عالمند...
.
آنکه معشوقان عالم هم به جانش عاشقند...
.
آنکه از ربم به هر هنگام وصلش خواستم...
.
و به این امید، عمری را به فصلش ساختم...
.
آنکه آن هنگام دل را هیچکس آمد نداشت...
.
همه ام بود!! لیک او این را هوس در سر نگاشت...
.
هر چه از دل بر سرش فریاد آمد که کجا...؟
.
بی صدا میرفت، گویی در بدن قلبی نداشت..!
.
کاش آن خوب "جهان خالق" صدایم میشنید...
.
بر دل "خسته تنم" مرهم ز چشمش میگذاشت...
برچسبها: مرهم , مریم , دل , عشق , جدایی

برچسب: نویسنده: النا توکلی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 1:57

صفحه بندی